علی اصغرعلی اصغر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره
سلماسلما، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

علی شازده کوچولوم

این روزای ما با شازده پسر...

یه سلام پر انرژی مثل خود پسرم... مامانی این روزها خیلی شیطون و شیرین تر شدی یه چند کلمه جدید هم یاد گرفتی که بیشتر دل همه رو می بری ... لغت نامه گلم پدر= بیدر                                            می می= نانا شکلات =قاقا                                     بای بای= بابا بله =ب یه                                       ...
6 خرداد 1392

شهربازی....

سلام علی جونم الهی مامان قربونت بشه که این همه ددری شدی البته اینم بگم که  مامانتم این اخلاقو داره نمی تونه تو خونه بند بشه امروز هم یکی از اون روزا  بود ما هم خونه مادر جونت بودیم که تصمیم گرفتیم با عمه بریم بیرون که سر از لاله پارک در آوردیم کمی گشتیم عمه دنبال لباس میگشت که چیزی پیدا نگرد گه دیگه قید لباس رو زدیم و رفتیم سمت شهربازیر عوضش اونجا خوش گذروندیم به نام شما به کام مامان و عمه یه لحظه دیدیم ساعت 10.30 شده ولی  ما احساس نکردیم که چند ساعته تو شهربازی هستیم اینم از عکس های خوشگلم....     ...
28 ارديبهشت 1392

طبعت گردی....

یه سلام بهاری به گل زندگیه من و بابایی مامی جون (این لحنیه که شما منو صدا میزنی)  بابایی سه روز تعطیل بود که تصمیم گرفتیم بریم هوراند زادگاه بابات که هم طبعت خیلی خوشگل و نابی داره هم هوای تمیز که واقعا آدم کیف میکنه مخصوصا شما که کلی واسه خودت بازی کردی و لظت بردی خدارو شکر عاشق این عکستم خوشگلم اینجا رفته بودیم یه روستای سرسبز شما هم محو تماشایه کوسفندایی هستی که دارن میان سمتت علی جونم بغل بابایی قربون اون ژستت بشم من        ...
23 ارديبهشت 1392

علی جونم با دوستای جدید....

سلام فینگیلی من ... مامانی دو روز که بابایی شیفت شبش بود ما هم رفتیم خونه مامان جون که طبق معمول خیلی خوشحال بودی کلی هم با خاله فاطمه بازی کردی  مامانی ایتقدر به این درختا آب دادی که فکرکنم واسه یه سالشون کافیه خوشگلم دو تا دوست خوشگلم پیدا کرده بودی که کلی باهاشون بازی کردی  اسمشونم احسان محسنه که دو ماه از تو بزرگترن ...
12 ارديبهشت 1392

روز مادر....

سلام عمرم دیروز مادرجون مهمونی داشت چند نفری از دوستای صمیمی پدر جون با خانواده هاشون که خیلی خوش گذشت یه جشن کوچولویی هم شد واسه خانم ها  کیک ها هم خیلی خوشمزه بود دستشون درد نکنه ...
12 ارديبهشت 1392

ماجرای علی جون و جوجه طلایی....

سلام جوجوی من می خوام تو این پست در مورد جوجه کوچولویی بگم که یکی دو ساعت بیشتر مهمونت نشد.... خاله فاطمه چند تا جوجه خوشگل واست خریده بود که شما تاتونستی اذیتشون کردی مثلا سوار ماشینت کرده بودیش و یه شوت ناقابل .... آخی الانم یادم می افته جیگرم کباب میشه واسه طفلی .... تو حیاط شما مشغول آب بازی بودی ما هم گرم صحبت که یه لحظه دیدیم گربه نا گولا جوجه هارو ورداشته و الفرار .... خاله فاطمه اشکش در اومده بود ولی پسرمن اصلا به روی خودش نیاورد انگار نه انگار که جوجویی هم اون دور و ورا بود بعد اینکه جوجو رو داده دست گربه آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخی دلم خنک شد   ...
27 فروردين 1392